تبليغاتX
الهدایة

الهدایة
آنجا که چشمان مشتاقی برای انسانی اشک می ریزد، زندگی به رنج کشیدنش می ارزد. «دکتر شریعتی» 
قالب وبلاگ
لينک دوستان

از تمام عزیزان و بازدیدکنندگان عذر خواهی میکنم 

خدا نگهدار

تا

91.04.11

[ جمعه 22 اردیبهشت1391 ] [ 11:4 ] [ مجتبی کچویی بیدگلی ]


"خانه دوست كجاست؟" در فلق بود كه پرسيد سوار.

آسمان مكثي كرد.

رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن‌ها بخشيد

و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:


*   *   *


"نرسيده به درخت،

كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است

و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است

مي‌ روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در مي‌آرد،

پس به سمت گل تنهايي مي‌ پيچي،

دو قدم مانده به گل،

پاي فواره جاويد اساطير زمين مي‌ماني

و تو را ترسي شفاف فرا مي‌ گيرد.

در صميميت سيال فضا، خش‌خشي مي‌شنوي:

كودكي مي‌ بيني

رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور

و از او مي‌ پرسي

خانه دوست كجاست."

«سهراب سپهری»

[ سه شنبه 5 اردیبهشت1391 ] [ 12:53 ] [ مجتبی کچویی بیدگلی ]
[ پنجشنبه 31 فروردین1391 ] [ 10:53 ] [ مجتبی کچویی بیدگلی ]

گویند روزی دزدی در راهی، بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود.
آن شخص بسته را به صاحبش برگرداند.
او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟
گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا، مال او را حفظ می کند.
و من دزد مال او هستم، نه دزد دین.
اگر آن را پس نمیدادم و عقیده صاحب آن مال، خللی می یافت ؛
آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است ...

از: المصباح

[ دوشنبه 28 فروردین1391 ] [ 18:16 ] [ مجتبی کچویی بیدگلی ]
میرزا فرج‏ الله صدیقیان «واصف بیدگلی» در سال 1266 هـ.ش (1308هـ.ق) در کوچه دربند محله توی‏ده بیدگل دیده به جهان گشود.
پدرش آقایوسف، انسانی آگاه، معتمد و برخوردار از علم و مکنت بود.
محیط مساعد و مذهبی خانواده، وسیله رشد و استعداد کم‏نظیر این فرزند گردید.
و او علی‏رغم این که از مکتب و سواد مرسوم بهره‏ای نبرده بود، توانست در کودکی، قرآن و معارف اسلامی را بیاموزد.
فکر روشن و زبان گویای وی در سرودن شعر، به ویژه در مدح و منقبت ائمه اطهار(علیهم‏السلام)، بی‏نظیر است.
واصف ساده‏زیست و قناعت‏پیشه بود و از راه بزازی (پارچه‏فروشی) امرار معاش می‏نمود.
او اعتقادی عمیق و ارادتی عظیم به اهل بیت عصمت و طهارت(علیهم‏السلام) داشت و شهرت وی نیز در برپایی مراسم عزاداری برای حضرت اباعبدالله الحسین(علیه‏السلام) در محرم است تا آنجا که به پایه‏گذاری هیأت سقایی بیدگل انجامید.

اشعار واصف (مشتمل بر 5000 بیت) توسط نزدیکانش ثبت و در دو نوبت به زیور طبع، آراسته گردیده است. واصف بیدگلی فرزندی نداشت و تنها میراث او همان اشعار وی می‏باشد.
وی در سال 1334 هـ.ش در سن 69 سالگی بدرود حیات گفت و در ایوان ورودی حرم امامزاده هادی (ع) بیدگل به خاک سپرده شد.

قبرواصف بیدگلی

[ دوشنبه 21 فروردین1391 ] [ 11:35 ] [ مجتبی کچویی بیدگلی ]

مکش به­ خون پروبالم که من هرآن­چه پریدم

به غیـرگوشه­ ی بامـت نشـیمنی نگزیـدم

هـزاردانـه فـشاندنـد ورامـشان نشـدم مـن

هـزارسـنگ به بالـم زدی ومـن نپریـدم

نـدیدم آن­که توانـم بـه اوگـریختـن ازتـو

كه بود دام توگسترده هرطرف كه دویـدم

نظّاره­ ی گل وگشت چمن به مرغ­ چمن خوش

كه مـن به دام فـتادم،چـوزآشـیانه بریـدم

سـزداگـرنفروشـم غـم تورابـه دوعـالـم

که نقدعمـرزكف دادم وغـم توخریـدم

مرابه جرم چه کردی برون زگلشن کـویت؟

 بری زنخل توخوردم؟گلی زشاخ توچیدم؟

وطـن به بـیدگل امّـا کسـی ندیـده صـباحی

به دست،دسته­ ی گل،یا به فرق،سایه­ ی بیدم

« سلیمان صباحی بیدگلی»

[ چهارشنبه 16 فروردین1391 ] [ 19:57 ] [ مجتبی کچویی بیدگلی ]

  

آب را گل نكنيم:

در فرودست انگار، كفتري مي‌خورد آب.

يا كه در بيشه دور، سيره‌يي پر مي‌شويد.

يا در آبادي، كوزه‌يي پر مي‌گردد.

***

آب را گل نكنيم:

شايد اين آب روان، مي‌رود پاي سپيداري، تا فرو شويد اندوه دلي.

دست درويشي شايد، نان خشكيده فرو برده در آب.

***

زن زيبايي آمد لب رود،

آب را گل نكنيم:

روي زيبا دو برابر شده است.

***

چه گوارا اين آب!

چه زلال اين رود!

مردم بالادست، چه صفايي دارند!

چشمه‌هاشان جوشان، گاوهاشان شيرافشان باد!

من نديدم دهشان،

بي‌گمان پاي چپرهاشان جا پاي خداست.

ماهتاب آن‌جا، مي‌كند روشن پهناي كلام.

بي‌گمان در ده بالادست، چينه‌ها كوتاه است.

مردمش مي‌دانند، كه شقاق چه گلي است.

بي‌گمان آن‌جا آبي، آبي است.

غنچه‌يي مي‌شكفد، اهل ده باخبرند.

چه دهي بايد باشد!

كوچه باغش پر موسيقي باد!

مردمان سر رود، آب را مي‌فهمند.

گل نكردندش، ما نيز

آب را گل نکنیم.

«سهراب سپهری»

[ جمعه 11 فروردین1391 ] [ 11:4 ] [ مجتبی کچویی بیدگلی ]
سال 365 روز است. در حالی كه: 

1- در سال 52 جمعه داریم و میدانید كه جمعه ها فقط برای استراحت است به این

 ترتیب 313 روز باقی میماند. 

2- حداقل 50 روز مربوط به تعطیلات تابستانی است كه به دلیل گرمای هوامطالعه ی 

دقیق برای یك فرد نرمال مشكل است. بنابراین۲۶۳ روز دیگرباقیمیماند. 

3- در هر روز 8 ساعت خواب برای بدن لازم است كه جمعا" 122 روز میشود.

 بنابراین 141 روز باقی میماند. 

4- اما سلامتی جسم و روح روزانه 1 ساعت تفریح را میطلبد كه جمعا" 15 روز 

میشود. پس 126 در روز باقی میماند. 

5- طبیعتا" 2 ساعت در روز برای خوردن غذا لازم است كه در كل 30 روز میشود.

پس 96 روز باقی میماند. 

6- 1 ساعت در روز برای گفتگو و تبادل افكار به صورت تلفنی لازم است. چراكه

 انسان موجودی اجتماعی است. این خود 15 روز است. پس 81 روز باقی میماند. 

7- روزهای امتحان 35 روز از سال را به خود اختصاص میدهند. پس 46 روز باقی 

میماند. 

8- تعطیلات نوروز واعیاد مختلف دست كم 30 روز درسال هستند. پس 16 روز 

باقی میماند. 

9- در سال شما 10 روز را به بازی میگذرانید. پس 6 روز باقی میماند. 

10- در سال حداقل 3 روز به بیماری طی میشود و 3 روز دیگر باقی است . 

11- سینما رفتن وسایرامور شخصی هم 2 روزرا دربر میگیرند. پس 1 روز باقی 

میماند. 

12- 1 روز باقی مانده همان روز تولد شماست. چگونه میتوان در آن روز درس خواند

[ یکشنبه 6 فروردین1391 ] [ 13:9 ] [ مجتبی کچویی بیدگلی ]


تو ای نسیم صباحی که پیک دلشدگانی

علی‌الصباح روان شو به جستجوی صباحی 

*   *   *

سراغ منزل آن یار مهربان چو گرفتی

چو صبح خرم و خندان شتاب سوی صباحی 

*   *   *

گرت هواست که در بر رخ تو زود گشاید

طفیل روی صبیحی برو به کوی صباحی 

*   *   *

پس از سلام به کنجی نشین و بهر تحیت

نخست صبحک الله بخوان به روی صباحی 

*   *   *

اگر به یاد غریبان این دیار برآید

حدیثی از لب شیرین و بذله گوی صباحی 

*   *   *

بگو که هاتف محنت نصیب غمزده تا کی

شبان تیره نشیند در آرزوی صباحی 

*   *   *

به جان رسیده ز رنج خمار دوری و خواهد

صبوحی از می انفاس مشکبوی صباحی 

*   *   *

«هاتف اصفهانی»

[ چهارشنبه 2 فروردین1391 ] [ 16:8 ] [ مجتبی کچویی بیدگلی ]
امام سجاد علیه‌السلام وقتی دچار مضیقه‌ی مالی شد و در تنگنای اقتصادی قرار گرفت برای حل مشکل خویش از یکی از غلامان آزاد شده‌ی خود که بر اثر کار و تلاش، مالی اندوخته بود مبلغ ده هزار درهم قرض خواست. او نیز پذیرفت و از حضرت درخواست کرد چیزی را به عنوان وثیقه پیشش بگذارد. 

امام نخی از عبای خود کشید و فرمود این را به عنوان وثیقه پیش خود نگاه دارد. ابتدا پذیرش آن برای غلام سنگین بود ولی با توجه به شخصیت امام سجاد علیه‌السلام آن را پذیرفت و نخ عبارا گرفت و در یک قوطی چوبی جای داد. بر زودی خداوند برای حضرت گشایش مالی قرار داد، پول را برای غلام برد و فرمود, پولت را آماده کردم وثیقه‌ام را بیاور. غلام گفت: من نخ عبا را گم کرده‌ام. 

حضرت فرمود: در این صورت طلب خود را از من نگیر، زیرا تعهد شخصی چون مرا نباید ناچیز گرفت تا این که غلام رفت و قوطی را آورد و نخ را در میان ان یافت. نخ را به امام برگرداند و امام نیز پول را به او داد. 

[ دوشنبه 29 اسفند1390 ] [ 14:15 ] [ مجتبی کچویی بیدگلی ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

اینجانب مجتبی کچویی بیدگلی متولد31فروردین1373 دارای مدرک دیپلم ودر حال حاضر مشغول تحصیل در دبیرستان معلم شهید حسن خدمتی هستم سعی دارم مطالب آموزنده به روز رابه دوزبان فارسی و انگلیسی در این وبلاگ درج نمایم.لطفا بانظرات خودمارانقدکنید.

I was born 31 Persian date Farvardin 1373 Mojtaba Kachoei Bidgoli degree and studying with teachers in school martyr good service I am trying to implicate Dvzban informative materials published in Persian and English on my blog. Please Khvdmaranqdknyd Banzrat.